نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
ایران، مردادماه. آفتاب سوزان، هوا داغ، کولر خاموش، و یخچالی که بوی ترشیدگی از آن بلند شده. شیر آبی که از آن آبی نمیآید چون برق و آب با هم قطع است. بچهای که از گرما گریه میکند. زنان بارداری که کلافهاند. بیماری که حالش به وخامت گذاشته و مردمی که گرما و بیآبی طاقتشان را طاق کرده است.
این تصویر، کارتپستالی از جهنم نیست. این، زندگی واقعی میلیونها ایرانی در تابستان امسال است. کشوری با میلیاردها دلار درآمد نفتی، با ژستهای ژئوپلیتیکی در خاورمیانه، با ادعای قدرت اول منطقه بودن، اما ناتوان از رساندن برق و آب به خانهها و ادارهها.
هفتهٔ گذشته، من مثل بسیاری دیگر از مردم، برای یک کار بانکی ساده از خانه بیرون رفتم. چیزی که همیشه با یک شماره نوبت و اندکی انتظار انجام میشد، این بار به بحران تبدیل شد. بانکها، مثل بسیاری از ادارات، فقط تا ساعت دوازده ظهر باز بودند. مردم به امید رسیدگی به کارهایشان، در صفهای فشرده و خسته، به جان هم افتاده بودند. چهرهها عصبی بود، سیستمها کُند، خسته مثل خود ما. صفها نهفقط طولانی که بینظم و بیهدف. حوالی ظهر، وقتی هنوز کارم انجام نشده بود، اعلام کردند که برق بانک قطع خواهد شد و باید بسته شود. ناچار فردای آن روز، ساعت شش صبح از خانه زدم بیرون، ایستادم جلوی بانک که شش و نیم باز میشد. پشت سرم، صفی شکل گرفت که انگار برای خرید مرغ یخزده در دههٔ شصت تشکیل شده باشد. ما داشتیم برای انجام امور بانکی، در پایتخت کشوری که خود را «ابرقدرت منطقه» مینامد، چنین خفت میکشیدیم. از بامداد در صف ایستادیم تا بلکه تا پیشازظهر، قبل قطعی برق، کارمان را در سیستم ورشکستهٔ بانکیاش انجام دهیم.
این فقط یک روایت شخصی نیست. این فقط تجربهٔ من و همصفهایم نیست. این زندگی امروز میلیونها ایرانیست. مردمی که باید برای ابتداییترین امکانات زندگی مبارزه کنند.
برق نیست. ساعتها. در گرمای روز و گاهی در میانهٔ شب، در دندانپزشکی، مردی روی یونیت نشسته، دهانش باز، مته در حال چرخیدن، که ناگهان خاموشی. دندانپزشک درمانده، مرد حیران، درمان نیمهتمام، درد بیپایان. برق که میرود، نه فقط لامپها خاموش میشوند، بلکه یخچالها از کار میافتند، مواد غذایی خراب میشوند، دستگاههای پزشکی از کار میافتند، اینترنت قطع میشود، کلاسهای آنلاین تعطیل میشود، جلسات کاری نیمهکاره رها میشوند، و زندگی مردم، از ریتم افتاده و مختل می شود.
مردم، عصبی و ناامید، پشت صفهای آب و نان، به خود میپیچند. و حکومت؟ حکومت مردم را مقصر میداند. آنها را به «صرفهجویی» فرامیخواند. در حالیکه بر اساس آمار رسمی، مصرف آب شرب شهری تنها هشت درصد از کل مصرف آب کشور را تشکیل میدهد. یعنی حتی اگر همهٔ مردم دوش نگیرند، ظرف نشویند، کولر روشن نکنند، باز هم بحران حل نمیشود. چرا که بیش از ۸۵ درصد آب کشور در بخش کشاورزی استفاده میشود، آنهم با سیستم آبیاری کاملاً منسوخ، غیراصولی و غیراقتصادی. سالهاست کارشناسان هشدار میدهند که کشاورزی ایران بهاین شکل، کشور را بهسوی بیآبی میبرد. اما گوش شنوایی نیست. چرا؟ چون گوشها اصلاً نمیخواهند که بشنوند. گوشهایی که صدای مردم را نمیشنوند، اما صدای مخالفان را تا قعر زمین میکاوند.
مسئله، فقط برق نیست. فقط آب نیست. مسئله، فروپاشی نظم زندگیست. کودکان در خانه ماندهاند، عرقریزان، بیکولر، بیامکانات، بیتفریح. سالمندان ناتوان، در گرما، در خاموشی، در بیپناهی، با داروهایی که باید سرد نگه داشته شوند. خانوادهها، آشفته، میان هزار بحران همزمان: گرانی، کمبود، قطع آب، قطع برق، بیکاری، ناامیدی. کارخانهها یکییکی تعطیل میشوند. حقوق کارگران ماهها عقب میافتد. تولید متوقف میشود. مدیران ناتوان از ادامهٔ کار، در تنگنای مالی و فنی قرار گرفته و ناگزیر به تعدیل نیرو میشوند. یکی از آشنایان، مدیر یک کارگاه تولیدی است که در خاموشیهای مکرر، خط تولیدش فلج شده و حالا نه میتواند به کارگران حقوق بدهد، نه ضررها را جبران کند. اما هیچ نهاد دولتیای کمک نمیکند. فقط اخطار و جریمه و فشار و کارگرانی که نمیدانند چگونه زندگی خود را بگذرانند.
در مقابلِ این رنج عمومی، حکومت بهجای پاسخگویی، انگشت اتهام را بهسوی خود مردم گرفته. مردمِ تشنه را ملامت میکند. گرسنه را نصیحت میکند. بیکار را تهدید میکند. معترض را بازداشت میکند. هر روز خبری تازه از دستگیری «جاسوس اسرائیل» منتشر میشود، انگار این خاموشیها هم توطئهای خارجیاند. در حالیکه اگر قرار به جاسوسی باشد، نخستین مظنون، آن مدیریست که با بیکفایتی، با فساد، با بیتدبیری، کشور را در تاریکی و خشکی فرو برده است. جاسوس واقعی کسیست که ندانمکاریاش، زیرساختها را نابود کرده. کسی که بهجای مدیریت منابع، برای ساخت سریالهای بیمحتوا میلیاردها خرج میکند. کسی که بهجای اصلاح، سرکوب میکند. کسی که هر فریاد دردمندانهای را با اتهام پاسخ میدهد.
مردم، دیگر نه امیدی به اصلاح دارند، نه رمقی برای تحمل. آنها فقط زندهاند. در چرخهای از گرما، خاموشی، بیکاری، نابرابری، و خشم… مردمی که کرامتشان هر روز زیر پا گذاشته میشود. امنیت، دیگر معنایش این نیست که خیابان خلوت باشد. امنیت یعنی کودک بتواند بخوابد. سالمند بتواند دارویش را بخورد. زن و مرد بتوانند با حقوقشان زندگی کنند. امنیت یعنی یخچال روشن باشد. شیر آب، آب بدهد. چراغها، نور داشته باشند.
اما این روزها، تنها چیزی که هست، خاموشیست. تشنگیست. خاموشیِ نهفقط برق، بلکه وجدان مسئولان بیکفایت که با اینهمه مشکلات اقتصادی میلیاردها تومان برای پیادهروی اربعین به کربلا هزینه کردهاند.
خاموشیِ نهفقط یخچال و چراغهای خانه، بلکه چراغهای امید. خاموشیِ نهفقط کولر، بلکه کرامت. ما در تاریکیای زندگی میکنیم که از شب نیست، بلکه از سایهٔ حکومتیست که خود را دانای کل میداند، اما بهواقع چیزی نیست جز دشمن مردم.
در این ظلمت، تنها روشنایی، رساندن صدای مردم به گوش دنیاست. صدای مادرانی که دیگر تاب ندارند. صدای پدرانی که به خانه بازمیگردند و به یخچال خاموش نگاه میکنند. صدای دانشآموزانی که امتحانشان را بهخاطر قطع برق از دست میدهند. صدای بیمارانی که در تاریکی، به خدا پناه میبرند. و صدای ما که هنوز مینویسیم، هنوز روایت میکنیم، هنوز فریاد میزنیم، بهاین امید که اگر روشنایی از حاکمان نیست، دستِکم از صدای مردم باشد.